به به....

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد
فکر نکنی که قلب من فقط واسه تو میزنه
هر جا که اسمت بمونه همون جا جای موندنه
فکر نکنی یخ میزنم اگه یه روزی نتابی
بگی که پژمرده میشم اگه یه روز نباری
فکر کردی دنیام تو شدی
تویی که هیچی نبودی
تویی که اصلا یه کلام از حرف عشق نفهمیدی
این جاشو کور خونده بودی
بی تو دیگه نمی میرم
تویی که مهربونی تو یه بار به من نبخشیدی
یادم نبود تو قصر من پریا شاه زاده شدن
صاحب یک اسب سفید یه قصر شاهانه شدن
یادم نبود که با تنهایی هم میشه زندگی کرد
حالا که تو نیستی تازه فهمیدم تنها بودن خودش یه زندگیه
عشق يعنی با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دريک جمله يعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی در جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختــن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديـده بر در دوختـن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی سوز نی آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی با گلي گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم و دل برهم زدن
عشق يعنی يک تيمم يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچومن شيدا شدن
عشق يعنی قلــه و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد ومحنت دردرون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی جام لبريز از شراب
عشق يعنی تشنگی يعنی سراب
عشق يعنی حسرت شبهای گرم
عشق يعنی ياد يک رويای نرم
عشق يعنی غرقه گشتن در سراب
عشق يعنی حلقه های بی حساب
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق يعنی آخــرخط بهـشــت
عشق يعنی گم شدن در لحظه ها
عشق يعنی آبـی بی انتـــها
عشق يعنی زرد تنها و غريب
عشق يعنی سرخی ظاهر فريب
عشق يعنی تکيه بر بازوی باد
عشق يعنی حسرتت پاينده باد
عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او
عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

این منم که تو را می خوانم
نه پری قصه هستم در آفاق داستان
و نه قاصدکی در یک قدمی تو
من یک انسانم
کسی که همواره به یاد توست
سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم
برای کفتران چاهی دانه می ریزم
و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم
این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی
می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند
که تو مهربانترین مهربانی
پس آرام و گرم می نویسم
همیشه همراهت و در کنارت میمانم

تقدیم به علی
،پسری که قابل احترامه،روحش بلنده و مردونگیش
قابل ستایش....









میدونی، خدا هم آدما رو آفریده هم فرشته ها رو به هر دو تاشونم قلب داده.
قلب نه اون چیزیه که تاپ و توپ میکنه مدام سرجاش.
قلب به معنی عشق دونی- محل نگهداری دوست داشتنی ها.
با یه تفاوت بزرگ
اما مال فرشته ها رو خودش پر میکنه، از هرچی میخواد، همه رو هم عین همدیگه.
مال آدما رو میگه خودتون میدونین، هر جور دوس دارین پرش کنین.
این طوری میشه که آدما متنوعن، ولی فرشته ها همه یه جور.
تنوع آدما جالب تره، قشنگ تره. اما زندگی فرشته ها راحت تره.
این جاست که دلم میخواد فرشته باشم.
یه فرشته معمولی معمولی معمولی. با یه لباس ساده سفید بلند. با دو تا بال سفید قشنگ.
با یه هاله ظریف طلایی براق بالای سرم. میدونی، یه جور حس قشنگیه اما میخوام بی زحمت خوب
باشم.
طوری که تازه وقتی یه آدمی خیلی تلاش میکنه و آدم خوبی میشه بگن: فلانی یه فرشته س!
به همین سادگی.
بعضی از آدم ها به جای محبت قلبشونو از سنگ پر ميکنن ولی اگه فرشته باشيم توی قلبمونو
خدا پر ميکنه واسه همينه که هيچ وقت قلب فرشته ها مثل قلب آدم ها سنگ نميشه

هنگامي که تصورمي کردي حواسم پيش تونيست.......
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که نخستين نقاشي مرا روي يخچال چسباندي و تشويق شدم تا نقاشي ديگري بکشم.
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که به گربه اي آواره غذا دادي وبا خود انديشيدم مهرباني با حيوانات چقدرزيباست.
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که کيک مورد علاقه ام را صرفاً به خاطرمن درست کردي ودريافتم که چيزهاي
کوچک واقعاً چيزهاي خاصي هستند.
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، نجواي دعاهايت را شنيدم وايمان آوردم خدايي هست که مي توانم هميشه با او صحبت کنم.
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، بوسه ي شب بخيرت را روي پيشانيم احساس کردم و دريافتم که دوستم داري.
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، جاري شدن قطرات اشک را از چشمانت ديدم و فهميدم که بعضي مواقع بعضي از چيزها انسان را ناراحت مي کند و گريه کردن اشکالي ندارد.
هنگامي که تصور مي کردي حواسم پيش تو نيست، ديدم که دلواپس و نگران مني کوشيدم تمامي آن چيزي باشم که مي توانم.
هنگامي که تصور مي کردی حواسم پیش تو نیست، نگاهت کردم... تا از بابت همه آن چیزهایی تشکر کنم که به عینه دیدم، درست هنگامی
که تصور می کردی حواسم پیش تو نیست


دفتر عشـــق كه بسته شـد



تو را دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستین گلها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوستداشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس
اندک میبینم.
بی تو جز گستره بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
(پل الوار)
نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش
بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي
افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!
همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود.
نوبت به او رسيد:« دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟»
گفت: « مي خواهم به ديگران ياد بدهم.» پذيرفته شد.
چشمانش را بست. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ درآمده است.
با خود گفت:« حتما اشتباهي رخ داده ، من که اين را نخواسته بودم.»
سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود احساس کرد.
با خود گفت:« و اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره اي از زندگي نگرفتم.»
با فرياد غمباري سقوط کرد.
همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود.
نوبت به او رسيد:« دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟»
گفت: « مي خواهم به ديگران ياد بدهم.» پذيرفته شد.
چشمانش را بست. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ درآمده است.
با خود گفت:« حتما اشتباهي رخ داده ، من که اين را نخواسته بودم.»
سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود احساس کرد.
با خود گفت:« و اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره اي از زندگي نگرفتم.»
با فرياد غمباري سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد به هوش آمد.
حالا تخته سياهي بر ديوار کلاس شده بود.
با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد به هوش آمد.
حالا تخته سياهي بر ديوار کلاس شده بود.
قبل از هر دیدارت، سیل حرفها مرا در خود غرق میکند، میدانم یا نمیدانم، دقیقا نمیدانم، اما
میدانم که چه چیزهایی را باید به تو بگویم، باید درباره ی گربه همسایه که از دستم سوسیس خورد با
تو حرف بزنم، درباره ی کبوترانی که صبحدم ظرف دانهها را واژگون کردند؛ و از گلی که دیروز در اتاق
پشتی گل داد.
اما، میدانی، ای زیبای من، هر گاه که چهرهات را در حضور مهربانانهات از نزدیک می بینم، زبانم چون 
چوب درختی که هزاران سال خشک باشد، ثابت می ماند و چیزی برای ابراز ندارد. بهتر است که هیچ 
حرفی نزنم، هیچ چیز به عظمت زیبایی خندههای تو و آن صورت بشاشت نیست، هیچ چیز به آن اندازه
مرا تازه و جوان نمیکند.
خدا حفظت کند


زندگی قصه تلخی ست و من چشم به پایان دارم
تقدیم به کسی که مرا تنها گذاشت و مرا در من شکست
اه چرا او بی تفاوت و بی احساس از من دل برید و ذره ای به من محبت نکرد مگر من با او چه کردم
گوی من در مقابل او مثل تکه سنگی بودم تکه سنگی که هیچ وقت موجی از ان دریا نیامد تا ان را پیش خود ببرد و ان همیشه در حسرت ان تشنه باقی ماند
او می دید هر روز افرادی به پیش ان دریا می روند و دریا ان ها را به سوی خود می برد بیچاره چه حالی می شد وقتی این صحنه ها را می دید ولی وقتی شب فرا میرسید ان افراد کم کم دریا را تنها می گذاشتند ولی یک نفر بود که همیشه به پای ان نشستدر گوشه ای در درون خود گریه می کرد و هیچ کس بغض و اشک درون ان سنگ را نمی دید چه برسد به ان دریا
هر کس که رد می شد او را بر میداشت و به گوشه ای دیگر پرتاب می کرد و بعد با بی وفای به ان ضربه ای میزد. ان روز به روز شکسته تر میشد و ان دریا بی تفاوات تر از قبل و همین باعث می شد کم کم ان خرد شود
پیش خود می گفت مگر من چه تفاوتی به بقیه دارم که دریا مرا روزی به پیش خود نمی برد و مرا برای همیشه در اغوش اغوش خود نگه دارد ولی دریا هیچ وقت صدای ان را نشنید او انقدر چشم انتظاری کشید تا شاید یکی از این روزها موجی از ان دریا بیاید و ان را با خود ببرد ولی هرگز چنین اتفاقی نیفتاد ان عاشقانه با چشمی که همیشه انتظار محبت از ان را داشت در همان گوشه پیش چشم ان جان داد تا مرد
روزی که دریا دیگر از ان افراد خسته شده بود و او را ترک کرده بودند و فقط برای لحظه ای می خواستند تا در اغوش ان باشند پیش خود گفت حالا می روم و ان سنگی را که مدت ها چشم انتظار محبت من است و دوست دارد تا من او را در اغوش خود ببرم می روم و او را برای همیشه پیش خود می اورم
و می دانم که دیگر ان مثل ان افراد هرگز مرا رها نمی کند ولی حیف وقتی رسید ان مرده بود اری ان سنگ از سرمای بی وفای دریا خورد شده بود و برای همیشه مرده بود ولی بعد از این همه فهمیدند که چقدر ان سنگ تشنه محبت ان دریا بود ولی افسوس که خیلی دیر شده بود

من از یک شکست عاشقانه می ایم بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن
می گویند از صبح بنویس از افتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است

قیمت وفاشاید گران تر از ان بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر اید
همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و ادم های خوشحال اما من گمام میگنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای ادم های شاد را در بیاورم
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می اورد و اتش را می سزاند

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راض ست
خلاصه غم سنگینیست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد اما همیشه حق با برنده ها نیست
می شود در عین بازنده بودن هم سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گرای کرد
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر اشفته ی من است
چه کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم
آره بازم منم همون ديوونه ي هميشگي 
فداي مهربونيات چه ميكني با سرنوشت 
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون 
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون 
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم 
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم 
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته 
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته 
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب 
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب 
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه 
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه 
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون 
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون 
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم 
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره 
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه 
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره 
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره 
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره 
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست 
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست 
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه 
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه 
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير 
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه 
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه 
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه 
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار 
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم 
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم 
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن 
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
تقدیم به آنکه دلش دریاست.......
|
|